۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

پر ده پندار



مر دا ن خدا پر ده پندار دریدند

یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند

هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گز ید ند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند

یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خر ا بند

قومی به بر شیخ منا جا ت مر ید ند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نر سیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام کشیدند

همت طلب از باطن پیران سحر خیز

زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی

کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق در آیند به بازار حقیقت

ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است

کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی

از دامگه خاک بر افلاک پریدند